تبلیغات
ღღღღ ثبت خاطرات زندگی ღღღღ

روز برفی

ارسال شده در: خاطرات شیرین ،

از شب قبل نم نم برف می اومد،شنبه صبح که شدباریدن برف به اوج خودش رسید و حسابی فرشاد و علیرضا از اومدن برف خوشحال شدندبالا وپایین می پریدند و آخ جون ،آخ جون می گفتند.خودشونو حسابی پوشوندن و رفتن .تو حیاط دنبال بازی و برف بازی می کردند.منم غافل نشدم و با اونا همبازی شدمدرآخر هم یک آدم برفی خیلی خوشگل درست کردیم.اونا خیلی خوششون اومده بودبالاخره بعد از چند ساعت برف بازی، بچه ها تصمیم گرفتند عکس بگیرندحالا موقع برگشت علیرضا میگه:مامان دلم برای آدم برفی میسوزه آخه تنها می مونه.بعدش اومدیم خونه و گفت:خدایا صد مرتبه شکر که حرف منو گوش دادی تا برف بیاد.منم گفتم: آره مامان هزاران بار شکر.علیرضا دوباره میگه:اصلا مامان بی نهایت خدارو شکر که برف اومد. خدا ما رو خیلی دوست داره مگه نهمن  هم تایید کردم و آفرین به این پسر بانمک گفتم

 

    همیشه شاد باشید عزیزانم



...




طراحی قالب توسط پارس تولز

ایران دوست
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ