تبلیغات
ღღღღ ثبت خاطرات زندگی ღღღღ

ثواب

ارسال شده در: خاطرات شیرین ،

 روز جمعه ای برای خرید به جمعه بازار رفتیم .به قسمت میوه فروشی که رسیدیم گل پسر شروع کرد به این میوه رو بخر و اون میوه رو بخر. میگم :نه مامان نمی تونیم ببریم. میگه من که هستم کمکت میکنم با هم   میبریم .گفتم :باشه.جاتون خالی خرمالو،انجیر،انگور،پرتقال ،گوجه بادمجونSunbathing plums:10718 و یه دست بلوز شلوار برای علیرضا و یه دفتر و خط کش برای داداشی خرید کردیم.موقع برگشت میگه:مامان چند تا از این پاکتا رو بده من بیارم. گقتم :آخه دستات درد میگیره!میگه:اشکالی نداره،چون میخوام بازم ثواب کنم.دیگه دیدم که خیلی دوست داره،مانعش نشدم و ازش تشکر کردم. بعدش که نزدیکای خونه رسیدیم ، زنگ زدم به فرشاد که بیاد کمکمون. چون دیگه دستمون خسته شده بود و دستای علیرضا حسابی قرمز و جا انداخته بود.منم دستاشو kiss.gifبوسیدم و از پسرام تشکر کردم.

دوستون دارم پسرای با وفا

divider

شیرین کام 

چند دقیقه ای بود که استراحت میکردم،علیرضا اومد و گفت:مامان بیا شیرینی بخور.گفتم: مرسی الان میلی ندارم،نگه دار برای داداشی. میگه: 2تا دیگه تو یخچال هست ،بیا بخور شیرین کام باشی.بوسش کردم و گفتم:قربونت برم عزیزم.

divider



...




طراحی قالب توسط پارس تولز

ایران دوست
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ