تبلیغات
ღღღღ ثبت خاطرات زندگی ღღღღ

جشن 22 بهمن

  زنده باد ایران                                  زنده باد پیروزی                                   زنده باد مردم ایران

22 بهمن مبارك

برخیز که فجر انقلاب است امروز                                      بیگانه صفت خانه خراب است امروز

هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد                                 از لطف خدا نقش بر آب است امروز

                       ۲۲ بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی بر همگان مبارک باد   

با سلامی دوباره به همه دوستان عزیز...

امسال جشنی به مناسبت دهه فجر در سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران برگزار شده بود که خالی از لطف نبود...ابتدا آقای حیدری سرکنسول محترم ایران در استانبول صحبت کردند و بعد از اون دانش آموزان کلاس دوم ابتدایی 2 بار سرود خوندند وبعدش دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی سرود خوندند...بعد از اجرای همه برنامه ها و مسابقه،از میهمان ها پذیرایی کردند.

چند روزی بود که میخواستم دوستای خوبم رو به خونمون به صرف ناهار دعوت کنم ولی به دلایلی قسمت نمی شد...تا اینکه تصمیم گرفتم روز 5شنبه این مهمونی برگزار کنم...پس دوست جونامون رو دعوت کردم...یکی یکی  مهمونا اومدند...اول با چای تازه دم لب سوز و لب دوز شروع کردم.بعد ناهار آوردم آخه بچه ها تازه از مدرسه اومده بودن و گرسنه بودن...برای ناهار باقالی پلو با مرغ،کشک بادمجون،ران مرغ سوخاری شده باضافه سیب زمینی سرخ شده و سالاد و...آماده کرده بودم...همه مخصوصا بچه ها خوششون اومده بود و با لذت میخوردن...خیلی خوشحال میشم وقتی که می بینم بچه ها با لذت میخورن و به به و چه چه میگن...بعد از شکر خدای مهربون همه دست به کار شدیم و سفره رو جمع کردیم و مامانا زحمت کشیدن ظرفها رو شستن و حسابی ما رو خجالتمون دادن...بعد از اینکه کارها انجام شد ژله آناناس براشون اوردم و خوردن...پس از اون یه پیشنهاد به بچه ها دادم و اونم مسابقه ماست خوری بود...همشون خوشحال شدن.پیاله های ماست رو آماده کردم و آوردم جلوشون گذاشتم و با شماره3 مسابقه شروع شد...همه با هیجان می خوردن تا اول بشن هنوز چند ثانیه نشده بود که نسرین اول شد،نسترن دوم شد..همشون به صورت همدیگه نگاه میکردن و هی میخندیدن...ما،مامانا هم با شادی اونا شاد و با خنده اونا می خندیدیم...به مامانا گفتم بیایید یک امروز برای خودمون باشیم و ما هم بچه بشیم و مسابقه بدیم...اتفاقا همه قبول کردن و مسابقه شروع شد البته اینجا هیجان بچه ها بیشتر شده بود،آخه میگفتن:مامان من برنده میشه.جالب اینجا بود که مامانا وقتی خودشونو معرفی میکردن،میگفتن که 4،5،6،7ساله هستن در ضمن یکی از مامانا شعر یه توپ دارم قلقلیه خوند کا با تشویق بچه ها روبه رو شد...مسابقه شروع شد و مامان نسرین اول شد...آخ که چقدر خندیدیم...دلم میخواست که عکس العمل بچه ها رو میدید...چقدر خوشحال بودن...خیلی حرف برای گفتن هست ولی مجال کمه...خلاصه بعد از پایان خوش این لحظه های فراموش نشدنی نوبت به پذیرایی رسید...براشون کیک یخچالی درست کرده بودم و بازم خدا رو شکر از این هم خوششون اومده بود...تا ساعت 8 دوستان بودن و موقع رفتن همشون تشکر کردند...حسابی به همه ما خوش گذشت..طوریکه علیرضا هی بوسم میکرد و میگفت:مامان جون دستت درد نکنه،خیلی عالی بود،یکی از بهترین روزها برام شد...مامان جون خیلی دوستت دارم...منم بوسش کردم و گفتم:خدا رو شکر که خوشحالی گل من...

خدای مهربون به خاطر تمام آدمهای خوبی که برایم شناساندی،هزاران بار شکر

علیرضا(بابا نوئل) و علی سینا(نقابدار)در حال بازی

آماده برای مسابقه ماست خوری

خوشحالی بچه ها(نسرین و ندا)

خوشحالی علیرضا

خوشحالی علی سینا

خوشحالی یگانه

و در آخر پذیرایی با کیک و چای

بچه های عزیزم امیدوارم که به شما خوش گذشته باشه



...




طراحی قالب توسط پارس تولز

ایران دوست
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ