تبلیغات
ღღღღ ثبت خاطرات زندگی ღღღღ

مسافرت به وطن عزیزم ایران

ارسال شده در: خاطرات شیرین ،

وطن یعنی صدای شعر نیما                        طنین جان فزای موج دریا


وطن یعنی خزر ، صیاد ، جنگل                   خلیج فارس ، رقص نور ، مشعل

وطن یعنی تجلی گاه ملت                           حضور زنده ی آگاه ملت


وطن یعنی دیار عشق و امید             
          دیار ماندگان نسل خورشید

اکنون ای هم وطن ای جان جانان                        بیا با ما بگوپاینده ایران پاینده ایران 

پاینده باد قلب تپنده ی زمین                        خاک پر مهر و وفای ایران          

سلااااااااااام و صد سلاااااااااام به همه دوستان خوب که این چند وقته جویای حال ما

بودن...ایشالله که ایام عید به خوبی سپری شد.راستش به ما هم خیلی خوش گذشت ولی

الان دیگه کلافه شدم...می پرسید چرا؟آخه1- بچه ها کلی از درس عقب افتادن2-

امتحانات هم که شروع شده3- فرشاد جون همینطور از درسها عقب بود حالا هم که

آبله مرغان گرفته و باید تا10 روزی استراحت کنه!!!فرشادم که ماشالله اینقدر صبور و

ساکت. فکرش رو هم نمیکردم که خوب کنار بیاد.علیرضا هم که دلسوز، حسابی هوای

داداشی رو داره.خدایا لباس عافیت به تن همه مریضان بپوشان.آمین

 

 به خاطر همین نتونستم بیام بهتون سر بزنم یعنی وقت کم میارم. همین جا ازشما دوستان

عزیزمعذرت میخوام و قول میدم سر فرصت از وبلاگهای زیباتون دیدن کنم.بریم تا

براتون تعریف کنم.

 

 جونم براتون بگه: وقتی که از خونه به طرف فرودگاه راه افتادیم لحظه شماری ها

شروع شد.بیشتر ازهمه علیرضا وفرشاد جون بودن که دوست داشتن این لحظات تموم

بشه و بتونن که عزیز جون و بابا جون و بقیه فامیل رو ببینند.الحمدلله هر دفعه که با

هواپیما اومدیم هیچ وقت تاخیری در پرواز نبوده و به وقت به ایران رسیدیم.داخل هواپیما

که بودیم علیرضا میگه:الان همه میگن:که من چقدر بزرگ شدم؟آقایی برای خودم

شدم.راستی مامان حتما عزیز جون هم خیلی پیر شده مگه نه؟!حالا خوبه سالی یکبار ما

به ایران می آییم. خلاصه خیلی برای خودش خیالبافی می کرد.ساعت 6:30 بعداز

ظهرفرودگاه امام خمینی  رسیدیم. با شادی بیشتر از گذشته  به سمت درب خروجی

رفتیم که دیدیم عمو علی ،وحیدجون ،سعید جون، دایی محمد، یگانه جون و دایی امیر به

استقبال ما اومده بودن.لحظه های دیدنی بود.بچه ها همدیگر بغل گرفته بودن و برای هم

صحبت میکردن.یگانه جون که اگه دادشم همراهش نبود نمی شناختمش آخه هم بزرگ

شده بود و هم یه عینک دودی و موهای درست شده و لباس شیکی به تن داشت که فقط

می خواستی نگاهش کنی(ماشالله)...وحید وسعید جونم که نگو ماشالله آقایی شده

بودن.خلاصه تا اینکه رسیدیم خونه عزیزجون.اسفند وتخم مرغی آماده کرده بودن وما

رو شرمنده کردن .از همین جا دست مادرعزیزم و پدرمهربون رو می بوسم و امیدوارم

که سالهای سال سلامت باشند.یک خبر خوبی هم بهتون میگم:اینکه بعد از سالها ما هم به

لطف خدای خوب ومهربون خونه دار شدیم.ایشالله که همه مستاجرها هم خونه دار

بشن.الهی آمین.یک هفته اول رو وقت برای تمیز کردن خونه و مقداری خرید برای

خونه گذاشتیم. چشم به رو هم گذاشتیم یک هفته مثل باد گذشت. مهمونی ها هم که  به

راه بود و حسابی خوش به حال بچه ها میشد.2روز قم رفتیم و نصف روزی هم به

روستای زیبای بیدهند رفتیم.می دونم که زیاد نموندیم ومادربزرگ عزیزم ناراحت شد

ولی چاره ای نداشتیم.تند و تند روزها گذشت و روز آخر رسید.جاتون خالی تو خونه

خودمون ناهار آبگوشت درست کردیم وخونوادهامون رو دعوت کردیم.25نفربودیم.حالا

می پرسید چرا آبگوشت؟خوب،هرجا دعوت می شدیم شام وناهاربرنج وخورش و بقیه

مخلفات که خودتون بهتر از من میدونید.آبگوشت هم به همه چسبید اونم با نان سنگک و سبزی تازه

ایرانی.چقدر لذت بخش بود.شب آخرهم میهمان عزیز جون بودیم.بعد از شام همه

خدحافظی کردند و رفتند.همچین که خونه خلوت شد علیرضا رفت اتاق دیگه شروع به

گریه کردن کرد.رفتم نوازشش کردم و گفتم ناراحت نشو مامان دوباره سال دیگه

میاییم.با گریه میگه:مامان مثل برق گذشت.چر انقدر زود گذشت .یک ماه دیگه بمونیم.با

کلی صحبت راضی شد و ساکت شد.دیگه ادامه نمیدم.لحظه خداحافظی رو هم  حدس بزنید............................

انشالله عکسها را در پست بعدی میذارم...

 



...




طراحی قالب توسط پارس تولز

ایران دوست
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ